تازه دکتری قبول شده بودم. کمی هم آرمانگرا و البته تنبل بودم. دوستانی داشتم که به دلایل متفاوت قصد خارج رفتن نداشتند. من هم به آنها پیوستم و شروع کردم به ماندن. اول خیلی خوب بود. با هم جایی مشغول شدیم و شروع به کار کردیم. البته خیلی بیتجریه بودیم. گاهی که به آن زمان نگاه میکنم به خودم میگویم با تجربهی فعلی چه کارها که نمیشد کرد.
کار ما خصوصیات جالبی داشت. تحقیق کاربردی بود. آزاد بودیم که بگردیم. البته باید کار پروژه را هم راه میانداختیم که کم و بیش هم این کار را کردیم. به هر حال با وجود این که پروژه به جایی نرسید، اما به گواه اهل فنی که ما دورشان میپلکیدیم، ما به جاهای خوبی رسیدیم. خیلی یاد گرفتیم. خیلی چیزها را به صورت اصولی و با آن نگاه موشکافانه ریاضی به شکلی یاد گرفتیم که میتوانستیم ایدههایی برای بهتر کردن آن بدهیم. شجاعت این کار را هم پیدا کرده بودیم. بنابراین هر کسی گوشهای یافت برای ساختن. به نظر من مهمترین ویژگی این پروژه این بود که آدمهایی ساخت که میتوانستند در پروژههای بعدی مفید باشند. متاسفانه کسی نیامد دنبال ما.
آن روزها گوشهی من حل معادلات دیفرانسیل با مشتقات جزئی بود با ضرایب تصادفی. البته در پروژهی اولیه قرار بود کار دیگری بکنم. بعدن اما جابهجا شدم روی این موضوع. مساله این بود که میخواستند جواب یک معادلهی دیفرانسیل را بیابند. اگر معادله ضرایب تصادفی نداشت، روشهای معمولی استفاده میشد. اما ضرایب تصادفی، جواب را هم تصادفی میکرد. در درجهی اول، بیش از خود جواب تصادفی، میانگین آن بود که اهمیت داشت. بنابراین، هی ضرایب را شبیهسازی میکردند و هی معادله را با مقدار شبیهسازیشده حل میکردند. دست آخر میانگین همهی جوابهای شبیهسازی شده را محاسبه میکردند.
فرض کنید که هر بار حل معادله دوساعتی طول میکشید (معادلاتشان بسیار پیچیده بود) و فرض کنید برای این که بتوانند میانگین دقیقی محاسبه کنند حداقل هزار باری باید معادله را حل میکردند. این طور محاسباتشان دو سه ماهی طول میکشید، آن هم تازه با کامپیوترهای نسبتا قوی (کلاستر) و حافظهی لایتناهی. حالا من فکر میکردم که شاید اگر بتوان توزیع جواب را بر حسب ظرایب در زمان کوتاه (یکی دو هفتهای) تقریب زد چه خوب میشود. خوب ایدههایی هم داشتم. ولی ظاهرن از بس وقت داشتند، ایدههای من چندان برایشان مهم نبود. خودم هم اگر جای آنها بودم به ایدههای قشنگ یک دانشجوی بیتجربه اعتماد نمیکردم.
یکی از سوالاتی که آن وقت خیلی به دنبال جوابش بودم این بود که آیا اصلا میانگین جواب را میتوان با این روش محاسبه کرد (شبیهسازی ضرایب، حل معادله و سپس میانگینگیری). دیگری این بود که آیا معادلهای وجود دارد که میانگین در آن صدق کند. به دنبال جواب این دو سوال گشتم و گشتم اما جوابی نیافتم تا این که چند هفته پیش به طور اتفاقی جواب سوال دوم را در مقالهای نسبتن متاخر یافتم. یافتن پاسخ سوال برایم خیلی هیجانآور بود. آن قدر که با نویسندهی آن مقاله مشغول انجام کاری جدید شدم.
شاید روزی بتوانم به جایی برگردم که مساله از آن جا آمده است و با همان همکاران قدیمی دوباره دور هم جمع شویم و این بار تجاربمان را روی هم بریزیم، گرچه آن روز بسیار بعید است. خیال ِ این آرزوی محال اثر همان هیجان حل مساله است!
