سختترین قسمت کار معلمی این است که دانشجویان رو مجاب کنی سر کلاس به شکل فعال در تدریس مشارکت کنند، البته نه به زور چوب و فلکِ نمره، بلکه به به نحوی که نشاط کلاس بیشتر شود. ممکن است جسم معلم خستهتر شود، اما روح او بانشاطتر میماند.
در نیل به این هدف، میتوان به جای پرسش تکراری و بی جواب « آیا سوالی هست؟»، از دانشجویان سوالاتی پرسید. سوالاتی که دقیق و روشن هستند و میتوانند با اندکی تامل پاسخ داده شوند. همچنین، میتوان آنها را گروهبندی کرد تا مسالهای را جمعی حل کنند تا هم کلاس از حالت یکنواختی خارج شود و هم کمی فرصت داشته باشند با درس داده شده دست و پنجه نرم کنند.
کلاس منفعل معمولن کلاسی است که تنها فعالیت دانشجویان آن عبارت است از یک نگاه به تخته و یک نگاه به دفترشان و هر چه روی تخته نوشته میشود، عینن روی دفترشان مینویسند. در حالی که در کلاس فعال، دانشجویان گاهی مجبورند به چیزهای روی تخته یا دفترشان مدت طولانیتری نگاه کنند تا بتوانند پاسخ معلم را بدهند، گاهی به بغل دستیهای خود جوابهای خود را توضیح دهند، و گاهی هم مجبورند برای معلم جواب سوالی را توضیح دهند. اما در کلاس منفعل معمولن کسی سوالی نمیپرسد.
در زندگی روزمره هم، از فعالیتهایی که نشاطآور است بیشتر لذت میبریم و آن قسمت از مسوولیت که یکنواخت است، اذیتمان میکند. طبعن به دنبال آن هستیم که از زیر آن فرار کنیم و یا در بین آن قهوهای بخوریم. دانشجویان ما هم مثل ما هستند، اگر کلاسمان حوصلهیشان را سر ببرد، از درس چیزی نمیفهمند. دست آخر، میبینند که چیزهایی را یادنگرفتهاند. خود را جای آنها بگذارید. واقعن کار سختی نیست. میتوان با همین تواناییهای فعلی تدریس ولی با تغییر شیوهی تدریس، کلاسی بانشاطتر ایجاد کرد.
من نه صدای خوبی دارم (صدایم به خودی خود یکنواخت است)، نه دست خط زیبایی دارم که دانشجویان راحت از روی آن بخوانند و نه حتی آدم با سلیقهای هستم. بامزهبازی هم بلد نیستم. تدریس به زبانی غیر از زبان مادری که در آن مهارت کمتری دارم را نیز به آن اضافه کنید. با همین دست خط بد یکی دو اصل را رعایت میکنم تا نوشتههای پای تخته مرتب به نظر برسند. صدایم را مرتب پایین و بالا میکنم. سعی میکنم تا جایی که میشود کمتر توضیح اضافه بدهم. یاد گرفتهام که چگونه در سی ثانیه یا حتی کمتر دانشجویان سر کلاس گروهبندی کنم. سعی میکنم سوالاتی از دانشجویان بپرسم که ساده و واضح باشند و بتوانند جواب دهند. گاهی از دانشجویانی که کمتر سوال میکنند، خودم سوال میپرسم. دوست دارم بدانم کی میفهمد و کی نمیفهمد. آخرین و نه کماهمیتترین (LAST BUT NOT LEAST) این که لازم نیست همه جزئیات سر کلاس گفته شود. گاهی جزئیات به جای این که مطلب را در ذهن دانشجویان دقیقتر کند، باعث سردرگمیشان میشود. بنابراین، مطالب را تا جایی که اصل آن آسیب نبیند، باید ساده کرد.
پ.ن.: یکی دو سال پیش که در ایران درس میدادم، کلاسهای بسیار منفعلی داشتم که بابت آنها از تمام دانشجویان قدیمی عذرخواهی میکنم. اکنون به این رسیدهام که میتوانم کلاس را بهتر کنم. با این حال آن کلاسها جزو بهترین خاطرات تدریس من بود. اما شک دارم برای دانشجویانم هم همین طور بوده باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر