دنیای امروز دنیای عجیبی است! آدمها روز و شب کار میکنند. با این که کارها تندتر انجام میشوند، اما تمام نمیشوند. آدم باید ۳۰ سال هر روز حداقل ۸ ساعت به انجام اموری بگذراند که از بیشتر آنها لذتی نمیبرد. اما اگر انجام نشوند زندگی هم نمیگذرد. در واقع بهتر بگویم، پولی به جیب آدم نمیآید. بعد از سی سال هم که بازنشسته میشوی، دیگر معلوم نیست رمق و شوق جوانی را داشته باشی تا هر کاری که دلت خواست برای خودت انجام بدهی.
به جای کلی گویی بگذارید یک مثال از زندگی خودم بزنم. من آدم کندی هستم و خیلی سریع کارها را به آخر نمیرسانم. اما معنی آن این نیست که کار را درست انجام نمیدهم. با این حال در دنیای فعلی مجبورم که کارها را سریع انجام دهم. این به نوعی با طبیعت من ناسازگار است. اما خوب مجبورم که تند باشم چون دیگران از خلق ریاضیات همان لذتی را میبرند که من اما نتایج را تندتر چاپ میکنند. وقتی که ایدهام را دیگری زودتر به نتیجه میرساند و چاپ میکند، بسیار برایم تلخ است. این تلخی را دوست ندارم. بنابراین، سعی میکنم روی مغز خودم کار کنم که وقت بیشتری صرف ایدههایم کنم.
از طرف دیگر خدا میداند که آدم چقدر عمر میکند. عمر ابدی نیست. هر کسی دوست دارد در عین حال که از لذتها بهرهای میبرد، در مدت زندگی هم کاری کند که حداقل خودش احساس کند در زندگی چیزی را به جایی رسانده است.
دقیقا به همین دلیل است که آدم باید به دنبال یک تعادل بین کار و زندگی بگردد. اگر عاشق کاری هستید، با وجود تمام لذتی که از انجام آن کار میبرید، در حین انجام آن کار دردسرهایی هم می کشید. مثلا اگر عاشق سیاستمدار شدن یا رئیس جمهور شدن هستید و این کار را خوب بلدید و از انجام آن لذت زیادی میبرید، باید بدانید که مرتب تحت فشار احزاب مخالف و مردم هم هستید. هر از گاهی هم مشکلات بزرگی در مقیاس مملکتی پیش میآید که بخش زیادی از بار و فشار آن بر دوش شماست. اگر دانشمند هستید و عاشق تحقیق، باید بدانید که نمیتوانید در یک اتاق یا آزمایشگاه بنشینید و کار علمی کنید یا با همپالههای خود در کنفرانسهای علمی بگردید و گپ علمی بزنید و لذت ببرید. باید گاهی هم بروید طرح پروژه بنویسید تا برای آزمایشگاه خود پول بگیرید، یا یک روز باید کراوات بزنید و در مهمانی رئیس دانشگاه شرکت کنید، یا گان (لباس فارغالتحصیلی) بپوشید و در مراسم فارغ التحصیلی مارشال شوید و پرچم گروه را جلوی صف دانشجویان حمل کنید. خلاصه هزار کار گل (به کسر گاف) هست که باید انجام داد، وگرنه آن کاری که دوست دارید هم نمیتوانید انجام دهید.
این جا است که جای تعادل بین کار و زندگی برجسته میشود. اگر عاشق ریاضی هستید و میخواهید ریاضیدان شوید، باید همهی کارهای گِل را هم یاد بگیرید و انجام دهید تا بتوانید ریاضی هم انجام دهید. این نه فقط کارهای جانبی را شامل میشود، بلکه در شیوهی انجام کار اصلی هم تاثیر میگذارد. مثلا دیگر این که یک مساله را حل میکنید یا نکتهای را روشن میکنید و لذت آن را میبرید، کافی نیست. بلکه باید تمام کار را به شکلی استاندارد برای فهم دیگران درآورید و آن را چاپ کنید که آن هم کار مطلوبی نیست. بنابراین، بخش زیادی از وقت شما صرف تایپ و ویرایش و فرستادن مقاله میشود و مهارتهای مورد نیاز لزوما چیزهایی نیستند که یادگیریشان برای شما لذت بخش باشد.
نمیدانم شما از حرفهای من چه نتیجهای میگیرید. اما خود من این نتیجه را میگیرم که «زندگی کوتاهتر از آن است که با روز و ماه و سال شمرده میشود». بخش زیادی از وقت ما صرف کارهایی میشود که دوست نداریم و شاید اگر سر جمع حساب کنیم، کمتر از یک بیستم عمر صرف کاری میشود که به آن شوق داریم. بنابراین باید قدر آن را دانست و نوزده بیستم آن را کار کرد و یک بیستم، زندگی.
این طبیعت زندگیه. شاید آدم فک کنه که اگه این سختیها نبود خیلی خوب بود. اما لذت ها کنار همین سختی ها معنی پیدا می کنن. فقط چیزی که مهمه اینه که این سختی ها واقعا در جهت هدف هایی باشه که بهشون عشق می ورزی. مثلا الان خیلی ها هستن که دارن نه برای اهدافشون بلکه برای فرار از بدبختی تلاش می کنن. اینه که واقعا میشه بهش گفت تلف شدن عمر. وگر نه کاش که همه مشکلات در حد تایپ کردن یه مقاله باشه.
پاسخ دادنحذف