برای من که در کودکی عاشق فوتبال بودم، رضا احدی نامی بسیار آشناست. خیلیها بودند که دوست نداشتم بازی کنند. خیلی ها بودند که بازی کردن و نکردنشان برای من فرقی نداشت. اما همیشه از اینکه احدی در زمین برای استقلال یا تیم ملی بازی کند، خوشحال می شدم.
مرگ این بازیکن یا هر انسان دیگری دردناک است، خصوصا اگر به خاطر یک بیماری قابل معالجه باشد. اما به هر حال مرگ انسانی که بخشی از نوستالژی دوران کودکی است، مرا آنقدر آزار نمیدهد که بیایم یک پست برایش در این وبلاگ بگذارم. اما متن محمد تقوی تحت عنوان «رضا احدی نخواست زنده بماند»، مرا آن قدر آزرد که تصمیم گرفتم در این پست این متن را برایتان به اشتراک بگذارم.
اصولا تغییر محیط از یک جامعهی بزرگ با ارتباطات زیاد به یک جامعهی کوچک که در آن هم آدم مهمی نباشی بسیار آزار دهنده است، و البته قابل درک است که چرا این تغییر ممکن است باعث افسردگی شود. متاسفانه هیچ بیمهای هم برای این شرایط وجود ندارد. این اتفاق فقط مختص نسل سوخته فوتبال هم نمی شود. ممکن است بین نسل سوخته به دلایل قابل درک شیوع این نوع افسردگی بیشتر باشد، اما بسیاری از خوانندگان، هنرپیشگان و افراد مشهور بودهاند که با وجود ثروت زیاد بعد از مدتی از یاد رفته اند و صرف نظر از این که ثروت خود را حفظ کرده باشند یا نه، دچار افسردگی شده اند و سرنوشتی مشابه رضا احدی پیدا کرده اند.
در مورد برخی دستههایی از این نوع مشاغل مثل مدل شدن، بنیادهای خیریهای هستند که کمک میکنند افراد بعد از از دست دادن شهرت، روی پای خودشان بایستند و با زندگی جدید تطبیق پیدا کنند. در مورد مدلها و ورزشکاران مخصوصا این قضیه جدی است. زیرا دورهی کاریشان بسیار کوتاه است و بعد از این دوره مشاغل چندانی وجود ندارد که آنها را مشهور نگاه دارد.
بد نیست ما هم چنین بنیادهایی در داخل کشورمان تاسیس کنیم تا کمتر شرحی به این دلخراشی بشنویم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر