حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

افتخار غارت

کلاس دوم یا سوم راهنمایی بودیم که نادر شاه افشار را در درس تاریخ به ما درس می‌دادند. از فتح الفتوحات نادر و حمله‌ی او به هند و غارت ثروت‌های هند چنان با افتخار یاد‌ می‌کردند که نگو. بعد هم می‌گفتند که نادر کوه نور و دریای نور را از هند با خود به ایران آورد که هیچ قیمتی نمی‌شد روی هیچ کدام از آن دو گذاشت. بعد هم با حسرت و اسف می‌گفتند که انگلیسی‌ها این دو ثروت گران‌بها را از ما به یغما بردند.
حداقل دست انگلیسی‌ها درد نکند که اگر بردند، خون نریختند و بردند، جنایت نکردند و بردند، فقط بردند. انگلیسی‌ها را در کتاب تاریخ بدنام معرفی کردند اما نادر که دستش به خون مردم بیگناه آلوده بود و در غارت دست کمی از مغولان نداشت، یواشکی و بی‌صدا از او گذشتند و رفتند پز کریم‌خان زند را به ما دادند. گویی تنها عیب نادرشاه، شاه بودن او بود و بس.

پ.ن.: یکی از آرمان‌های نادر این بود که تاثیر صفویه در شیعه کردن ایران را خنثی کند و ایران را به ایران سنی برگرداند.

سوء استفاده بانکی و تامین مالی بخش خصوصی

این متن را برای تهران امروز در مورد سوء استفاده‌ی مالی اخیر نوشتم. قرار بود که کمی توسط روزنامه ویرایش شود که البته شد و از ویرایش آن ناراضی نیستم. اما قرار بود که قبل از چاپ به رویت من برسد و نرسید. به علاوه، عنوان آن هم بدون صلاح‌دید من انتخاب شده‌است. در ضمن، این متن هیچ ارتباطی با تخصص من که در خبر درج شده است ندارد.


همه جا در مورد آنچه «اختلاس بزرگ» ناميده مي‌شود، صحبت می‌شود و صفحه اقتصادی هیچ روزنامه یا خبرگزاری خالی از مطلبی در آن مورد دیده نمی‌شود. با این وجود به زحمت می‌توان کسی را یافت که بداند دقیقا چه اتفاقی افتاده است. من نیز به عنوان یک غیرمتخصص در زمینه بانکداری، با خواندن اخبار جاری دچار ابهامات زیادی شده‌ام. برخی از این ابهامات می‌تواند برای هر کسی پیش بیاید. برای همین بر آن شدم تا برخی از ابهامات را بیان کنم و جوابی که برای آن‌ها یافتم ارائه دهم. اصولا اختلاس شیوه‌های پیچیده‌ای دارد و اگر چنین نبود، انجام آن غیرممکن بود و کشف آن خبرساز نمی‌شد. بنابراین پیچیدگی، شرح اختلاس آن هم به زبان ساده نباید کار چندان ساده‌ای باشد. 
من به عنوان یک ناظر بیرونی، سعی کردم از میان اخبار درج‌شده به اصل ماجرا پی ببرم. اما ابهامات فراوانی برایم ایجاد شد. اولین آن، «اختلاس» نامیدن سوءاستفاده انجام‌شده بود. بعدا جایی شنیدم که رئيس قوه قضائیه هم بر به کاربردن اصطلاح اختلاس تا پیش از روشن شدن موضوع تاکید دارد؛ گرچه بعد از آن، خودشان در چند مصاحبه این اصطلاح را به کار بردند. تعریف اختلاس یا حداقل معادل انگلیسی آن (Embezzlement) بسیار روشن است؛ عدم صداقت، پنهان سازی یا تصاحب مال که توسط شخصی که به او اعتماد شده انجام می گیرد. مثلا فرض کنید مدیر شرکتی بخشی از درآمد شرکت را مخفی کرده به حساب شخصی خود واریز می‌کند. باید دید که آیا با این تعریف، اتهام مذکور یک اختلاس است یا خير. در ماجرای اخیر، شعبه‌ای از بانک صادرات به عنوان بانک خریدار مقداری ال سی صادر کرده بود. از طرف دیگر طرف فروشنده با بانک دیگری در ارتباط نبود. بانک طرف دیگر هم همان بانک صادرات بود. بانک صادرات بایستی مبالغ ال‌سی‌ها را به طرف فروشنده پرداخت می‌کرد اما ظاهرا مشکلی داشت و نتوانست پرداخت کند. با توجه به توضیحات داده شده، این وضعیت تنها وقتی رخ می‌دهد که خریدار نتواند بدهی خود را به بانک صادرات پرداخت کند. سوال اول این است که چرا خریدار نتوانسته این بدهی را پرداخت کند؟ ظاهرا خریدار و فروشنده هر دو یک شخص بوده‌اند. یعنی دارنده یک مجموعه اقتصادی بزرگ، شرکت‌های زیرمجموعه خود را طرف معامله ال‌سی قرار داده است. بدین شکل به جای این که برای گسترش فعالیت‌های اقتصادی خود از بانک وام بگیرد، از طریق ال‌سی‌ها مقداری نقدینگی دریافت کرده است. سوال دوم این است که به هر حال سررسید پرداخت ال‌سی‌ها خواهد رسید و بانک به دنبال بدهی خود خواهد آمد. بنابراین، چرا باید کسی این همه ال‌سی از بانک بگیرد. در حالی که نتواند بدهی خود را برگرداند. پاسخ آن را باید در بازار آشفته بدهی در ایران جست. ال‌سی به راحتی قابل خرید و فروش است. بنابراین، شخصی که ۱۰۰میلیارد ال‌سی دارد، می‌تواند مثلا آن را به ۹۰میلیارد به شخص دیگری بفروشد. در این میان بدهی او به بانک کمتر غیرقابل پرداخت ‌می‌شود. به علاوه، می‌تواند با بانک توافق کند که ۱۰۰ میلیارد را در چند قسط و به همراه سود بانکی پس دهد. از آنجا که سود بانکی در ایران بسیار پایین است، خریدار باور دارد که می‌تواند از طریق این ۹۰ میلیارد سرمایه، بیش از ۱۰۰میلیارد نقدینگی ایجاد کند. در این میان نقش پایین بودن سود بانکی بسیار برجسته است. دارنده ال‌سی‌ها به جای این که ال‌سی خود را نزد بانک صادرات نقد کند، آن را به بانک‌های دیگر مثل بانک ملی و سامان فروخته است. حالا این بانک‌های دیگر هستند که طرف حساب بانک صادرات هستند. سوال دیگر این است که چرا بانک صادرات از پرداخت بدهی‌اش به سایر بانک‌ها شانه خالی کرده است. بانک صادرات یا توان پرداخت این بدهی‌ها را ندارد که احتمالا ناشی از عدم پرداخت بدهی طرف خریدار به آن بانک است، یا در کل چون صدور این ال‌سی‌ها توسط شعبه مذکور را غیرقانونی می‌داند، می‌خواهد تا حکم نهایی دستگاه قضا صبر کند. هنوز در هیچ یک از خبرها ذکر نشده که آیا دریافت کننده اصلی مبالغ ال‌سی از پرداخت بدهی خود به بانک صادرات شانه خالی کرده است یا خير. اما می‌توان حدس زد که او نتوانسته این بدهی‌ها را بپردازد. در خبرها آمده است که جلو تاسیس بانک خصوصی آریا توسط او گرفته شده است. تاسیس بانک دو مزیت مهم برای موسس آن دارد. اول این که از تسهیلاتی که بانک مرکزی به بانک‌های تازه تاسیس ارائه می‌دهد استفاده می‌کند، دوم با سپرده‌گیری از مردم، نقدینگی خود را افزایش می‌دهد. بدین‌سان او می‌تواند تنزیل ناشی از فروش ال‌سی‌ها را جبران کند. بنابراین، اگر اجازه تاسیس بانک آریا به شخص مذکور داده می‌شد، دست پرتری برای پرداخت بدهی‌های خود داشت و شما در حال خواندن این متن نبودید!اساسی‌ترین سوالی که پیش می‌آید این است که چرا شخصی که یک مجموعه اقتصادی فعال و سودده دارد، به این نوع سوءاستفاده‌ای روی می‌آورد. جواب‌هایی که می‌توان به این سوال داد کمی تاسف‌آور است و همگی به ناکارآمدی نظام بانکی باز می‌گردد. پایین نگه داشتن نرخ بهره بانکی به بهانه بانک‌داری اسلامی یکی از این دلایل است. وقتی نرخ بهره آن قدر پایین باشد که شما با سپرده‌گذاری وام در همان بانکی که وام را از آن دریافت کردید بتوانید سود کنید، چرا نباید انتظار داشت که فعالین اقتصادی به روش‌های مضر اقتصادی روی بیاورند. نمی‌گویم غیرقانونی، چون قانون‌دان نیستم تا قضاوت کنم. خودتان قضاوت کنید کسی که ۴۷۰۰ میلیارد تومان دارایی دارد و توانسته يك هزار میلیارد تومان وثیقه فراهم بیاورد، چرا نباید از راه‌های قانونی ۱۸۰۰میلیارد تومان وام بانکی برای توسعه فعالیت اقتصادی خود طلب کند. همین می‌شود که به سراغ بازار تاریک ال‌سی می‌رود تا تامین مالی فعالیت‌های خود را از این طریق انجام دهد. راه که باز شد، سوءاستفاده هم وسوسه انگیز است و احتمالا ناگزیر. مثل کسی می‌ماند که برای رفع گرسنگی دزدی می‌کند اما بعد حتی وقتی گرسنه نیست، به این کار ادامه می‌دهد. این طور می‌شود که با شعبه تبانی می‌کند و ۲۸۰۰ میلیارد تومان ال‌سی صادر می‌شود. در این میان لازم است بدانیم قضاوت در مورد این سوء استفاده بر اساس عدد و رقم بالای آن کار چندان درستی نیست. تنها ضرر آن هم این نیست که بانک ملی و چند بانک دیگر طلب خود را از بانک صادرات نگرفته‌اند و فعلا مالباخته هستند. ضرر اصلی این ماجرا واحدهای تولیدی بخش خصوصی هستند که با شروع این پرونده، تامین مالی و حتی شاید حیات آن‌ها به خطر افتاده باشد. بر مسئولان است که با اطلاع‌رسانی دقیق‌تر جنبه‌های بیشتری از این ماجرا را روشن کنند. به علاوه، لازم است تحقیق جامعی در زمینه‌ ناکارآمدی‌های نظام بانکی کشور صورت گیرد و دولتمردان موظف شوند، نتایج این تحقیقات را در اصلاح نظام بانکی کشور به کار گیرند. 

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

باز هم از اختلاس بزرگ

این متن نیما نامداری در وبلاگ ساز مخالف، بسیار روشن‌گر است. اگر ابهاماتی در مورد چگونگی این سوء استفاده‌ی مالی دارید، شاید بهتر باشد به جای خواند اخبار این متن را بخوانید.

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

در باب اتهام اختلاس

آن چه این روزها «اختلاس بزرگ» خوانده می‌شود، چیست؟ ساده‌ نیست از میان اخبار و اظهارنظرهای پراکنده، شخص کم تخصصی مثل من (در زمینه‌ی بانک‌داری) از اصل ماجرا باخبر شود. برای همین است که روزنامه‌نگاران وجود دارند تا اطلاعات جمع‌آوری کنند و به زبان ساده در اختیار ما گذارند.
دوست روزنامه‌نگاری امروز این لینک‌ را در مورد اتهام اختلاس اخیر برای من فرستاد. صفحه‌ی ۸ و ۹ روزنامه‌ی تهران امروز مورخ۲۹ شهریور.
اصرار دارم بنویسم اتهام اختلاس چرا که در جایگاهی نیستم که قضاوت کنم. به نظرم برخی از افراد مطلع خیلی به هم موافق این جار و جنجال‌ها و حتی تاریخی بودن این به اصطلاح اختلاس نیستند. مثلا این را ببینید. به نظر می‌رسد بانکی که این اوراق  ال سی (Letter of Credit) را صادر کرده، به بانک‌های دیگر مقروض شده و توان پرداخت بدهی را ندارد. بنابراین، این موضوع را به شکل فعلی آن رسانه‌ای کرده است.

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

پاک کردن صورت مساله

امروز سر کلاس «اخلاقیات در تحقیق» استاد مربوطه گفت که خوشبختانه در ریاضیات نویسندگان به ترتیب حروف نام خانوادگی مرتب می‌شوند و مشکلی از بابت رعایت اولویت نویسندگان وجود ندارد. به قولی «آقا یه صلوات بفرستید تا دعوا ختم شه».

پ.ن. ۱: کلاس «اخلاقیات در تحقیق» کلاس جدیدی است که شرکت برخی افراد طبق بند هفتاد هزار و اندی از لایحه‌ی نمی‌دونم چی چی مربوط به بودجه‌های علمی مصوب کنگره‌ی آمریکا اجباریست. من جزو اون‌ افراد نیستم.

پ.ن. ۲: بعد استاد یک ایمیل از یک نفر غیر ریاضی که ترتیب اسامی رو در رشته‌ی خودشون لیست کرد نشون داد: به  ترتیب اهمیت نفر اول اول لیست، نفر دوم دوم لیست، نفر سوم آخر لیست بقیه هم فی ما بین لابد به ترتیب حروف الفبا. بعد یک ایمیل از همون آدم فرستاد که تصحیح کرده بود: به ترتیب اهمیت نفر اول اول لیست، نفر دوم آخر لیست، نفر سوم دوم لیست و بقیه هم اون وسط مسط‌ها!

پ.ن.۳: ببخشید که پی نوشت از خود پست طولانی‌تر شد.

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

آرش فهیم کمی معلمی یاد می‌گیرد!

سخت‌ترین قسمت کار معلمی این است که دانشجویان رو مجاب کنی سر کلاس به شکل فعال در تدریس مشارکت کنند، البته نه به زور چوب و فلکِ نمره، بلکه به به نحوی که نشاط کلاس بیشتر شود. ممکن است جسم معلم خسته‌تر شود، اما روح او بانشاط‌تر می‌ماند.
در نیل به این هدف، می‌توان به جای پرسش تکراری و بی جواب « آیا سوالی هست؟»، از دانشجویان سوالاتی پرسید. سوالاتی که دقیق و روشن هستند و می‌توانند با اندکی تامل پاسخ داده شوند. هم‌چنین، می‌توان آن‌ها را گروه‌بندی کرد تا مساله‌ای را جمعی حل کنند تا هم کلاس از حالت یکنواختی خارج شود و هم کمی فرصت داشته باشند با درس داده‌ شده دست و پنجه نرم کنند.
کلاس منفعل معمولن کلاسی است که تنها فعالیت دانشجویان آن عبارت است از یک نگاه به تخته و یک نگاه به دفترشان و هر چه روی تخته نوشته می‌شود، عینن روی دفترشان می‌نویسند. در حالی که در کلاس فعال، دانشجویان گاهی مجبورند به چیزهای روی تخته یا دفترشان مدت طولانی‌تری نگاه کنند تا بتوانند پاسخ معلم را بدهند، گاهی به بغل دستی‌های خود جواب‌های خود را توضیح دهند، و گاهی هم مجبورند برای معلم جواب سوالی را توضیح دهند. اما در کلاس منفعل معمولن کسی سوالی نمی‌پرسد.
در زندگی روزمره هم، از فعالیت‌هایی که نشاط‌آور است بیشتر لذت می‌بریم و آن قسمت از مسوولیت که یکنواخت است، اذیت‌مان می‌کند. طبعن به دنبال آن هستیم که از زیر آن فرار کنیم و یا در بین آن قهوه‌ای بخوریم. دانشجویان ما هم مثل ما هستند، اگر کلاس‌مان حوصله‌ی‌شان را سر ببرد، از درس چیزی نمی‌فهمند. دست آخر، می‌بینند که چیزهایی  را یادنگرفته‌اند. خود را جای آن‌ها بگذارید. واقعن کار سختی نیست. می‌توان با همین توانایی‌های فعلی تدریس ولی با تغییر شیوه‌ی تدریس، کلاسی بانشاط‌تر ایجاد کرد.
من نه صدای خوبی دارم (صدایم به خودی خود یکنواخت است)، نه دست خط زیبایی دارم که دانشجویان راحت از روی آن بخوانند و نه حتی آدم با سلیقه‌ای هستم. بامزه‌بازی هم بلد نیستم. تدریس به زبانی غیر از زبان مادری که در آن مهارت کمتری دارم را نیز به آن اضافه کنید. با همین دست خط بد یکی دو اصل را رعایت می‌کنم تا نوشته‌های پای تخته مرتب به نظر برسند. صدایم را مرتب پایین و بالا می‌کنم. سعی می‌کنم تا جایی که می‌شود کمتر توضیح اضافه بدهم. یاد گرفته‌ام که چگونه در سی ثانیه یا حتی کمتر  دانشجویان سر کلاس گروه‌بندی کنم. سعی می‌کنم سوالاتی از دانشجویان بپرسم که ساده و واضح باشند و بتوانند جواب دهند. گاهی از دانشجویانی که کمتر سوال می‌کنند، خودم سوال می‌پرسم. دوست دارم بدانم کی می‌فهمد و کی نمی‌فهمد. آخرین و نه  کم‌اهمیت‌ترین (LAST BUT NOT LEAST) این که لازم نیست همه جزئیات سر کلاس گفته شود. گاهی جزئیات به جای این که مطلب را در ذهن دانشجویان دقیق‌تر کند، باعث سردرگمی‌شان می‌شود. بنابراین، مطالب  را تا جایی که اصل آن آسیب نبیند، باید ساده کرد.


پ.ن.: یکی دو سال پیش که در ایران درس می‌دادم، کلاس‌های بسیار منفعلی داشتم که بابت آن‌ها از تمام دانشجویان قدیمی عذرخواهی می‌کنم. اکنون به این رسیده‌ام که می‌توانم کلاس را بهتر کنم. با این حال آن کلاس‌ها جزو بهترین خاطرات تدریس من بود. اما شک دارم برای دانشجویانم هم همین طور بوده باشد. 

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

روزمرگی‌ها

خسته از سکوت محض دفترکارم، به کنج زیرزمین کافه‌ی نزدیک دانشکده پناه بردم. قهوه‌ را مزه مزه می‌کنم و اتفاقات این چند روز را مرور می‌کنم. از اول هفته (دوشنبه) یک ورکشاپ آموزشی در مورد آموزش در دانشکده‌ی ما برقرار است. این ورکشاپ مدرسین جدید دانشکده را هدف قرار می‌دهد. مدرسینی که بخش عمده‌ی آن‌ها از دانشجویان دکتری و بخش کمتر آن‌ها از اعضای جدید هیات علمی شامل پست‌داک‌ها تشکیل شده است. من چون برنامه‌ی پارسال را از دست داده بودم، امسال در این برنامه شرکت کردم. 
روز اول سخنرانی اعضای جدید هیات علمی بود با هدف معرفی و آشنایی به علاوه‌ی نهار و معرفی برنامه‌های روز بعد. البته یک سخنرانی هم رئیس دانشکده در مورد تبعیض جنسی ارائه داد که چون با مربی تیم فوتبال دانشگاه قرار داشت، ماست مالی کرد. در بخش معرفی برنامه‌های روز بعد، افراد را گروه‌بندی کردند و به هر فرد یک عنوان کوتاه دادند تا آن را برای تدریس آزمایشی در روز بعد آماده کند.
روز دوم هر گروه از افراد در یک کلاس زیر نظر دو نفر از اساتید هفت دقیقه تدریس آزمایشی کردند و تدریس آن‌ها ضبط شد. سپس، فیلم را بازبینی کردند و نقاط ضعف و قوت هر کس را بیان کردند. بعد از ظهر برنامه در مورد دروس ریاضی عمومی و معادلات و نحوه‌ی مدیریت این دو درس بود. 
روز سوم (امروز)، راجع به مسائلی که ممکن است در کلاس پیش بیاید و چگونگی رتق و فتق این مسائل بود و نحوه‌ی اداره‌ی کارگروهی در کلاس. روزهای دیگر را نمی‌دانم چون هنوز شرکت نکرده‌ام.
کلا این شرکت در این کنفرانس خوشحالم. با این که این همه درس داده‌ام، اما چون مدرس خوبی نبوده‌ام، از این ورکشاپ خیلی استفاده کردم.
کاش دانشگاه‌های ایران هم برنامه‌های مشابه برگزار کنند و حل تمرین‌ها و اساتید جدید را همین‌جوری نفرستند سر کلاس.
چون این بیشتر تمرکز ورکشاپ روی تدریس درس‌های پایه بود، بنابراین بخش‌هایی از آن برای من قابل استفاده نبود. من هم لپ‌تاپم را همراهم بردم تا در آن مواقع به کارهای تحقیقاتی برسم. تدریس در ترم جدید به زودی شروع می‌شود؛ در واقع همین سه شنبه. باید کتاب درسی را با دقت وارسی کنم و بخش‌هایی که مناسب تدریس است را مشخص کنم. باید صفحه‌ی اینترنتی درس را هم بالا ببرم. شاید بد نباشد به سیستم اسلاید برگردم، چرا که اسلایدهای این درس را هم تا حدی آماده دارم.
سپاهیان پاییز پست دروازه‌های شهر ما رسیده‌اند. دارند کم کم خود را برای تاختن بر برگ‌های سبز آماده می‌کنند. نمی‌دانم چه زمستانی قرار است داشته باشیم. دور از وطن باشی، زمستان هم باشد، زمین هم تمامن سفید، نمی‌شود دل آدم نگیرد. اصلن چرا این‌ها را می‌گویم. حالا کو تا زمستان. تازه ماه سپتامبر است.
امروز از نهار که برمی‌گشتم، همین که کلید را به جاکلید دفتر کارم انداختم، دلم برای وقتی که با هم‌اتاقی‌های دانشگاه می‌رفتیم نهار و بعد هم نماز و بعد به دفتر کار برمی‌گشتیم، تنگ شد. دوران خوبی بود آن دوران. حالا هر کسی گوشه‌ی خودش است.
این روزهای خیلی‌ها دلشان برای دریاچه‌ی ارومیه می‌سوزد. یادم است که بچه که بودم تلویزیون فیلمی از دریاچه‌ی ارومیه نشان می‌داد که در آن فلامینگو‌های زیادی یک جا جمع شده بودند. گاهی هم با هم پرواز می‌کردند و آسمان را یک پارچه سیاه می‌کردند. الان در عکس‌ها دیگر اثری از فلامینگو و آن همه زیبایی وجود ندارد. حسرت می‌خورم که چرا بچه که بودم سری به آن دریاچه‌ی زیبا نزدم.