این متن نیما نامداری در وبلاگ ساز مخالف، بسیار روشنگر است. اگر ابهاماتی در مورد چگونگی این سوء استفادهی مالی دارید، شاید بهتر باشد به جای خواند اخبار این متن را بخوانید.
حق نسخهبرداری (کپی رایت)
----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.
۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه
۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه
در باب اتهام اختلاس
آن چه این روزها «اختلاس بزرگ» خوانده میشود، چیست؟ ساده نیست از میان اخبار و اظهارنظرهای پراکنده، شخص کم تخصصی مثل من (در زمینهی بانکداری) از اصل ماجرا باخبر شود. برای همین است که روزنامهنگاران وجود دارند تا اطلاعات جمعآوری کنند و به زبان ساده در اختیار ما گذارند.
دوست روزنامهنگاری امروز این لینک را در مورد اتهام اختلاس اخیر برای من فرستاد. صفحهی ۸ و ۹ روزنامهی تهران امروز مورخ۲۹ شهریور.
اصرار دارم بنویسم اتهام اختلاس چرا که در جایگاهی نیستم که قضاوت کنم. به نظرم برخی از افراد مطلع خیلی به هم موافق این جار و جنجالها و حتی تاریخی بودن این به اصطلاح اختلاس نیستند. مثلا این را ببینید. به نظر میرسد بانکی که این اوراق ال سی (Letter of Credit) را صادر کرده، به بانکهای دیگر مقروض شده و توان پرداخت بدهی را ندارد. بنابراین، این موضوع را به شکل فعلی آن رسانهای کرده است.
۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه
پاک کردن صورت مساله
امروز سر کلاس «اخلاقیات در تحقیق» استاد مربوطه گفت که خوشبختانه در ریاضیات نویسندگان به ترتیب حروف نام خانوادگی مرتب میشوند و مشکلی از بابت رعایت اولویت نویسندگان وجود ندارد. به قولی «آقا یه صلوات بفرستید تا دعوا ختم شه».
پ.ن. ۱: کلاس «اخلاقیات در تحقیق» کلاس جدیدی است که شرکت برخی افراد طبق بند هفتاد هزار و اندی از لایحهی نمیدونم چی چی مربوط به بودجههای علمی مصوب کنگرهی آمریکا اجباریست. من جزو اون افراد نیستم.
پ.ن. ۲: بعد استاد یک ایمیل از یک نفر غیر ریاضی که ترتیب اسامی رو در رشتهی خودشون لیست کرد نشون داد: به ترتیب اهمیت نفر اول اول لیست، نفر دوم دوم لیست، نفر سوم آخر لیست بقیه هم فی ما بین لابد به ترتیب حروف الفبا. بعد یک ایمیل از همون آدم فرستاد که تصحیح کرده بود: به ترتیب اهمیت نفر اول اول لیست، نفر دوم آخر لیست، نفر سوم دوم لیست و بقیه هم اون وسط مسطها!
پ.ن.۳: ببخشید که پی نوشت از خود پست طولانیتر شد.
۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه
آرش فهیم کمی معلمی یاد میگیرد!
سختترین قسمت کار معلمی این است که دانشجویان رو مجاب کنی سر کلاس به شکل فعال در تدریس مشارکت کنند، البته نه به زور چوب و فلکِ نمره، بلکه به به نحوی که نشاط کلاس بیشتر شود. ممکن است جسم معلم خستهتر شود، اما روح او بانشاطتر میماند.
در نیل به این هدف، میتوان به جای پرسش تکراری و بی جواب « آیا سوالی هست؟»، از دانشجویان سوالاتی پرسید. سوالاتی که دقیق و روشن هستند و میتوانند با اندکی تامل پاسخ داده شوند. همچنین، میتوان آنها را گروهبندی کرد تا مسالهای را جمعی حل کنند تا هم کلاس از حالت یکنواختی خارج شود و هم کمی فرصت داشته باشند با درس داده شده دست و پنجه نرم کنند.
کلاس منفعل معمولن کلاسی است که تنها فعالیت دانشجویان آن عبارت است از یک نگاه به تخته و یک نگاه به دفترشان و هر چه روی تخته نوشته میشود، عینن روی دفترشان مینویسند. در حالی که در کلاس فعال، دانشجویان گاهی مجبورند به چیزهای روی تخته یا دفترشان مدت طولانیتری نگاه کنند تا بتوانند پاسخ معلم را بدهند، گاهی به بغل دستیهای خود جوابهای خود را توضیح دهند، و گاهی هم مجبورند برای معلم جواب سوالی را توضیح دهند. اما در کلاس منفعل معمولن کسی سوالی نمیپرسد.
در زندگی روزمره هم، از فعالیتهایی که نشاطآور است بیشتر لذت میبریم و آن قسمت از مسوولیت که یکنواخت است، اذیتمان میکند. طبعن به دنبال آن هستیم که از زیر آن فرار کنیم و یا در بین آن قهوهای بخوریم. دانشجویان ما هم مثل ما هستند، اگر کلاسمان حوصلهیشان را سر ببرد، از درس چیزی نمیفهمند. دست آخر، میبینند که چیزهایی را یادنگرفتهاند. خود را جای آنها بگذارید. واقعن کار سختی نیست. میتوان با همین تواناییهای فعلی تدریس ولی با تغییر شیوهی تدریس، کلاسی بانشاطتر ایجاد کرد.
من نه صدای خوبی دارم (صدایم به خودی خود یکنواخت است)، نه دست خط زیبایی دارم که دانشجویان راحت از روی آن بخوانند و نه حتی آدم با سلیقهای هستم. بامزهبازی هم بلد نیستم. تدریس به زبانی غیر از زبان مادری که در آن مهارت کمتری دارم را نیز به آن اضافه کنید. با همین دست خط بد یکی دو اصل را رعایت میکنم تا نوشتههای پای تخته مرتب به نظر برسند. صدایم را مرتب پایین و بالا میکنم. سعی میکنم تا جایی که میشود کمتر توضیح اضافه بدهم. یاد گرفتهام که چگونه در سی ثانیه یا حتی کمتر دانشجویان سر کلاس گروهبندی کنم. سعی میکنم سوالاتی از دانشجویان بپرسم که ساده و واضح باشند و بتوانند جواب دهند. گاهی از دانشجویانی که کمتر سوال میکنند، خودم سوال میپرسم. دوست دارم بدانم کی میفهمد و کی نمیفهمد. آخرین و نه کماهمیتترین (LAST BUT NOT LEAST) این که لازم نیست همه جزئیات سر کلاس گفته شود. گاهی جزئیات به جای این که مطلب را در ذهن دانشجویان دقیقتر کند، باعث سردرگمیشان میشود. بنابراین، مطالب را تا جایی که اصل آن آسیب نبیند، باید ساده کرد.
پ.ن.: یکی دو سال پیش که در ایران درس میدادم، کلاسهای بسیار منفعلی داشتم که بابت آنها از تمام دانشجویان قدیمی عذرخواهی میکنم. اکنون به این رسیدهام که میتوانم کلاس را بهتر کنم. با این حال آن کلاسها جزو بهترین خاطرات تدریس من بود. اما شک دارم برای دانشجویانم هم همین طور بوده باشد.
۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه
روزمرگیها
خسته از سکوت محض دفترکارم، به کنج زیرزمین کافهی نزدیک دانشکده پناه بردم. قهوه را مزه مزه میکنم و اتفاقات این چند روز را مرور میکنم. از اول هفته (دوشنبه) یک ورکشاپ آموزشی در مورد آموزش در دانشکدهی ما برقرار است. این ورکشاپ مدرسین جدید دانشکده را هدف قرار میدهد. مدرسینی که بخش عمدهی آنها از دانشجویان دکتری و بخش کمتر آنها از اعضای جدید هیات علمی شامل پستداکها تشکیل شده است. من چون برنامهی پارسال را از دست داده بودم، امسال در این برنامه شرکت کردم.
روز اول سخنرانی اعضای جدید هیات علمی بود با هدف معرفی و آشنایی به علاوهی نهار و معرفی برنامههای روز بعد. البته یک سخنرانی هم رئیس دانشکده در مورد تبعیض جنسی ارائه داد که چون با مربی تیم فوتبال دانشگاه قرار داشت، ماست مالی کرد. در بخش معرفی برنامههای روز بعد، افراد را گروهبندی کردند و به هر فرد یک عنوان کوتاه دادند تا آن را برای تدریس آزمایشی در روز بعد آماده کند.
روز دوم هر گروه از افراد در یک کلاس زیر نظر دو نفر از اساتید هفت دقیقه تدریس آزمایشی کردند و تدریس آنها ضبط شد. سپس، فیلم را بازبینی کردند و نقاط ضعف و قوت هر کس را بیان کردند. بعد از ظهر برنامه در مورد دروس ریاضی عمومی و معادلات و نحوهی مدیریت این دو درس بود.
روز سوم (امروز)، راجع به مسائلی که ممکن است در کلاس پیش بیاید و چگونگی رتق و فتق این مسائل بود و نحوهی ادارهی کارگروهی در کلاس. روزهای دیگر را نمیدانم چون هنوز شرکت نکردهام.
کلا این شرکت در این کنفرانس خوشحالم. با این که این همه درس دادهام، اما چون مدرس خوبی نبودهام، از این ورکشاپ خیلی استفاده کردم.
کاش دانشگاههای ایران هم برنامههای مشابه برگزار کنند و حل تمرینها و اساتید جدید را همینجوری نفرستند سر کلاس.
چون این بیشتر تمرکز ورکشاپ روی تدریس درسهای پایه بود، بنابراین بخشهایی از آن برای من قابل استفاده نبود. من هم لپتاپم را همراهم بردم تا در آن مواقع به کارهای تحقیقاتی برسم. تدریس در ترم جدید به زودی شروع میشود؛ در واقع همین سه شنبه. باید کتاب درسی را با دقت وارسی کنم و بخشهایی که مناسب تدریس است را مشخص کنم. باید صفحهی اینترنتی درس را هم بالا ببرم. شاید بد نباشد به سیستم اسلاید برگردم، چرا که اسلایدهای این درس را هم تا حدی آماده دارم.
سپاهیان پاییز پست دروازههای شهر ما رسیدهاند. دارند کم کم خود را برای تاختن بر برگهای سبز آماده میکنند. نمیدانم چه زمستانی قرار است داشته باشیم. دور از وطن باشی، زمستان هم باشد، زمین هم تمامن سفید، نمیشود دل آدم نگیرد. اصلن چرا اینها را میگویم. حالا کو تا زمستان. تازه ماه سپتامبر است.
امروز از نهار که برمیگشتم، همین که کلید را به جاکلید دفتر کارم انداختم، دلم برای وقتی که با هماتاقیهای دانشگاه میرفتیم نهار و بعد هم نماز و بعد به دفتر کار برمیگشتیم، تنگ شد. دوران خوبی بود آن دوران. حالا هر کسی گوشهی خودش است.
این روزهای خیلیها دلشان برای دریاچهی ارومیه میسوزد. یادم است که بچه که بودم تلویزیون فیلمی از دریاچهی ارومیه نشان میداد که در آن فلامینگوهای زیادی یک جا جمع شده بودند. گاهی هم با هم پرواز میکردند و آسمان را یک پارچه سیاه میکردند. الان در عکسها دیگر اثری از فلامینگو و آن همه زیبایی وجود ندارد. حسرت میخورم که چرا بچه که بودم سری به آن دریاچهی زیبا نزدم.
۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه
مت ۴۲۵
درس مت ۴۲۵ (MATH 425) در دانشکدهی ما، احتمال مقدماتی است. درسی که هر دانشجوی علوم ریاضی و برخی دانشجویان مهندسی در دورهی کارشناسی باید بگذراند. کسانی که این درس را تدریس کردهاند میدانند که چه چالشهایی موجود است. مثلا متغیرهای تصادفی به دو دستهی گسسته و پیوسته تقسیم میشوند. تمام تعاریف برای هر دسته جدا ارائه میشود. با توجه به مقدماتی بودن درس، هیچ یکسانسازی منطقی بین این دو دسته امکان پذیر نیست. حال آن که برخی اوقات مسائلی مطرح میشود که گسسته و پیوسته در آن آمیختهاند. مثلا امید شرطی یک متغیر تصادفی پیوسته به شرط یک متغیر تصادفی گسسته در مثال ظاهر میشود اما هیچ وقت تعریف دقیق آن ارائه نمیشود.
از نظر من چنین درسی اگر توسط یک استاد غیر احتمال کار ارائه شود، طیب خاطری است هم برای استاد و هم برای دانشجو. بسیاری از این مشکلات توسط غیر احتمال کارها درک نمیشود و بنابراین استاد آسوده خواهد بود. حال اگر استاد احتمال کار باشد، مدام نگران این است که چگونه به دانشجویان بفهماند که آن چه میخوانیم نسخهی نادقیقی است از یک علم دقیق.
خوشبختانه یک آقای شلدون راسی (Sheldon Ross) پیدا شده است و کتابی نوشته است که میتوان با اندکی تغییر دادن مثالهای آن، مثالهای عمیق و مفهومی طراحی کرد که بتوان در بین فرمولهای جورواجور، اندکی مفاهیم عمیق احتمال را هم به خورد دانشجویان داد. در کنار کتاب راس، کتاب سعید قهرمانی (Saeed Ghahramani) هم که یک بار از روی آن همین درس را دادهام کتاب بدی نیست. اما راس با اندکی تغییر کتاب بهتری است.
تقریبا یک ماه و اندی پیش که این درس شروع شد، حال خوبی نداشتم. درس به نظرم درد سر میرسید. البته با توجه به تجربهی موفق ترم بهار، ایدههایی در مورد سازماندهی این درس داشتم و بنابراین سازماندهی درس خیلی موفق بود. اما خود من خیلی خوب شروع نکردم. مخصوصن که این درس ابتدا با ترکبیات شروع میشود. من در ترکیبیات ضعیف هستم. شاید بسیاری از بچههای کلاس از من بهتر باشند. بنابراین در پست جواب برخی تمرینات اشتباهاتی داشتم. یکی دو تا سوال را هم سر کلاس خوب حل نکردم. گاهی هم نمیتوانستم دقیقن بفهمم که کجای راهحلهای عجیب و غریب دانشجویان غلط است. میدانستم غلط است چون با جواب صحیح فرق داشت! خلاصه، سر کلاس بی دست و پا و خنگ به نظر میرسدیم.
به تدریج که درس از ترکیبات فاصله گرفت و به احتمال متمایلتر شد، توانستم با ارائهی مثالهای خوب، مفاهیم اساسی احتمال را یادبدهم و کلاس را جمع و جور کنم. در هر جلسه، مثالها از ساده شروع میشد. ابتدا وقت میدادم که دانشجویان آنها را سر کلاس حل کنند. بعد خودم حل میکردم. مثالهای بعدی سختتر میشد و البته هر کدام حاوی یک نکتهی جدید برای دانشجویان بود. سعی میکردم سر موقع راهنمایی لازم را به دانشجویان بدهم.اکنون که دو جلسه بیشتر از کلاس نمانده، از تدریس خودم و وضعیت تحصیلی دانشجویان کلاسم احساس رضایت نسبی میکنم.
پ.ن.: برای هزارمین بار! احتمال با آمار فرق دارد.
۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه
آدم وقتی تاریخ میخواند، تازه میفهمد چه چیزهایی بوده که ما نمیدانستیم و یا کج فهمیده بودیم. این طور نیست که آدمهای بدی بودیم یا بیسواد. آدمهای بد هر چه را هم که بخوانند، همانطور که خودشان دوست دارند باور میکنند. آدمهای بیسواد هم هر چه بگویی همان را قبول میکنند. مهم این است که صدای که بلندتر باشد.
ما صدای بلند را باور نکردیم ولی صدایی هم نبود که واقعیت را در گوشهایمان نجوا کند. والله ما گوش شنوا داریم. کافی بود فقط یکی بگوید فلانی عضو جبههی ملی بوده و سالها در زندان شاه. یا فلانی را در خانهاش به این شکل کشتند. ما تشنهی دانستن بودیم. اما کسی به ما نگفت.
حالا هم که داریم کم کم میفهمیم دستمان به جایی بند نیست. شاید اگر فهمیدهتر بودیم الان این جا که بودیم، نبودیم. یک جای بهتری بودیم.
از ما گفتن؛ کمی تاریخ بخوانید تا نسلهای ما فراموشی نگیرند.
اشتراک در:
پستها (Atom)