امروز مثل هر روز دیگر در دفتر کارم مشغول انجام کارهای معمول (فکر کردن به مسائل برآمده از تحقیقاتی جاری، خواندن مقالات متاخر، مرتب کردن مدارک برای انجام کارهای اداری، ولگردی های روزمره در اینترنت، ...) بودم که همسر گرامی تلفن کرد که در استارباکس ِ روبروی دانشگاه نشسته (starbucks کافه ای پاپیولار (popular) است که در سراسر آمریکای شمالی شعبه دارد) و در حال انجام کارهایی خود است. من هم رفتم که به همسر گرامی ملحق شوم. در آن یکی دو ساعتی که در استارباکس نشسته بودم، به مراتب موثرتر و لذت بخش تر از کل ساعت های کاری این هفته کار کردم. در مورد دفتر کارم چندان احساس رضایت نمی کنم و به مسولین دانشکده هم این را منتقل کردم. اما ظاهرا دانشگاه لوریر بسیار کوچک است و دیگر جای بهتری برای من ندارد. در واقع انتخاب هایی که برای دفتر کار داشتم، هر کدام یک مشکلی داشتند. بزرگ ترین مشکل همه ی آن ها دلنشین نبودن محیطشان بود. من کمی در مورد محیط کار آدم وسواسی هستم. مهم نیست که دفتر کار با افراد دیگر مشترک باشد؛ اتفاقا خاطرات خوشی از محیطهای کاری مشترک دارم. اما دوست دارم اگر ۵ نفر در یک دفتر کار هستند، یکم، دفتر کار به اندازه ای بزرگ باشد که این ۵ نفر در هم نلولند. دوم، ابزار کار مورد نیاز مثل کامپیوتر و فتوکپی و پرینتر و ... در دسترس باشند. سوم، محیط کار باید سکوت کافی داشته باشد و ساکنان حقوق یکدیگر را رعایت کنند. اما در عین حال محیط اجتماعی هم باشد و همکاران با هم وارد فعالیت های اجتماعی شوند. مثلا، بین ساعات کاری یک قهوهای بخورند و گپی بزنند. آخر، دفتر کار از حداقل تمیزی و زیبایی برخوردار باشد، مثلا اتاق پر نباشد از آت و آشغالهای به جا مانده از ساکنین قبلی.
دفتر کار فعلی من در برخی موارد بالا لنگ می زند. مثلا من خیلی همکاران خود را نمیبینم. اصولا در این دانشگاه، صمیمی ترین همکارانم روزی دو بار بیشتر سر کار نمیآیند. روزهایی پیش میآید که من فقط خودم هستم و خودم. حوصلهام سر میرود و موقعیتی هم ندارم که خستگی خود را در کنم. مدتی کار میکنم و از بیهمصحبتی خسته میشوم، اما کسی نیست که مثلا یک ربعی با هم گپ بزنیم و قهوه بخوریم. برای همین است که در محیط استارباکس هم سریعتر مقاله می خواند و هم بهتر مساله حل میکنم. گاهی تنها راه خستگی در کردن، فیس بوک بازی و خواندن گودر است. کاری که دیگر این روزها به شدت از آن خسته شده ام. محیط مجازی اصلا و ابدا جای همصحبتی را نمیگیرد.
در پاریس که بودم، دفتر کارم فوقالعاده بود. تمام موارد بالا را داشت. دفتر کارم با ۵، ۶ نفر مشترک بود. همه ی ما کامپیوترهای مرتب و میزهای کار تمیز داشتیم. یک دستگاه فوق العاده بود که هم کار پرینت، هم کپی، و هم اسکن انجام میداد. تمام وسایل اداری لازم در اختیارمان بود. اگر چیزی خراب میشد، بلافاصله تعمیر میکردند. معمولا دفتر کار ساکت بود تا این که یکی پیشنهاد نهار یا قهوه بدهد. آن وقت همه میرفتیم کافئین میزدیم و گپ. هر روز ساعت ۴ ساعت قهوه بود که همه جمع بودند. با این که کمی آت و آشغال از ساکنین قبلی به جا مانده بود، اما آن قدری نبود که آزار دهنده باشد. تازه دو سالی که من آن جا بودم، بخشی از این آت و آشغالها جمع شد تا جا باز شود و من هم کمی آت و آشغال برای جانشینانم به جا بگذارم. اما در دانشکدهی ریاضی دانشگاه لوریر که قدم میزنی، یاد فیلمهای غرب وحشی میافتی که وقتی دو کابوی میخواهند دوئل کنند، شهر خالی میشود.
اما حالا که حکایت این دانشگاه و فرانسه را گفتم، بد نیست کمی هم از دانشگاه تحصیلات تکمیلی هم که مدتی آن جا کار کردم، بگویم. آن جا بد نبود. البته امکاناتی که من داشتم کم و بیش خوب نبود و برخی هم در اطراف دفتر کار من، حقوق کاری سایرین را رعایت نمیکردند. اما فعالیتهای اجتماعی خیلی خوب بود. کلا احساس خوبی داشتم از کار کردن در آن مرکز. هنوز هم دلم به شدت برای اکل پلی تکنیک فرانسه و دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان تنگ میشود. دیگر بعید است که به فرانسه برگردم، اما زنجان حکایتش چیز دیگری است. کاش روزی دوباره به آن دانشگاه برگردم و آن روزهای خوب دوباره تکرار شوند. آرزویی که با شرایط فعلی کمی دور و دراز به نظر میرسد.
پ.ن.: پاپیولار (popular) را خواستم عامهپسند ترجمه کنم، ترسیدم سوء تفاهم پیش آید و دوستان از اقصا نقاط آمریکای شمالی، گله کنند که چرا این جوری ترجمه کردی. برای همین نوشتم پاپیولار.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر