« اولین بازی که خبر رسید دوستانمان سلاخی شدند، به افتخارشان گریستیم. سپس، صد نفر سلاخی شدند. اما وقتی هزار نفر سلاخی شدند و سلاخی را پایانی نبود، رواندازی از سکوت پهن شد. وقتی از آسمان جفا میبارد، هیچ کس فریاد بس است بر نمیآورد.
وقتی جنایت روی هم انباشته میشود، دیگر دیده نمیشود. وقتی رنج ابدی میشود، دیگر ضجه شنیده نمیشود. فریادها هم مثل باران تابستانی میبارند.»از اشعار برتولد برشت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر