عکسی که در بالا می بینید، من هستم در میان دستان پدرم. این عکس حدود سی سال پیش که پدرم حدودا چهل سال داشت، گرفته شده است. پدرم که از بیماری لاعلاج ای اس ال رنج می برد. دیروز دچار شکستگی استخوان لگن شده است و بسیار درد می کشد. در حالی که عمل برایش بسیار خطرناک است، باید عمل کند؛ چرا که طاقت این درد را ندارد. هنوز نمی دانم دقیقا کی عمل می کند، اما امیدوارم که از این عمل جان سالم به در ببرد؛ چرا که کار ناتمامی دارد که چیزی به پایانش نمانده و بزرگترین کار زندگی اوست. با اتمام این کار مطمئنم شاد و سرحال خواهد شد و امیدش به زندگی چند برابر.
چند شب است که مرتب کابوس می بینم که پدرم به صورت روح ظاهر شده است. نمی دانم این کابوسها حاصل یادآوری گاه به گاه وضعیت او هستند یا نکتهای در عالم واقع را پیشبینی می کنند. امیدوارم که دومی نباشد. هر چند دیشب از این کابوس ها در امان بودم، امروز بعد از ظهر این خبر ناگوار به من رسید.
آخرین ملاقاتمان شبی بود که به تورنتو پرواز داشتم. یادم می آید که در آغوش هم گریه کردیم و هر دو در این فکر بودیم که شاید دیگر یکدیگر را نبینیم.
لطفا برای سلامتیش دعا کنید.

اخوی به دلت بد راه نده، ان شاء الله هر آن چه خیر است پیش خواهد آمد...
پاسخ دادنحذف:)